سایت بت فا

سایت بت فا

سایت بت فا پیشبینی فوتبال,سایت پیش بینی betfa,سایت betfa,آدرس سایت بت فا,آدرس بدون فیلتر سایت بت فا

تازه فهمیدم دراثریه سایت بت فا اشتباه کوچیک ازطرف یکی ازبچه هاکه فیلم دیشب رو به داداشش نشون داده بوده و اونم با بلوتوث فیلم رو توی گوشیش گرفته و….
ازدرد معده به بت فا پیشبینی فوتبال خودم پیچیدم واشکم دوباره سرازیرشد…بدبختی تا چه حد؟بدشانسی تا چه حد؟
دراتاق بازشد وبهنام اومد توی بت فا پیشبینی فوتبال اتاق و وقتی آدرس سایت بت فا دید مهستی اونجاست گفت:تواینجاچه غلطی میکنی؟مگه نگفتم حق نداری بیای توی این اتاق…گمشوبیرون.
مهستی باعجله ازاتاق بیرون رفت.بهنام اومدجلو و سرمم رونگاه کرد وکمی سرعت تزریقش رو تنظیم کرد.صورتش رو نگاه کردم برای اولین بار یه حس خاصی بهم دست داد…یه حسی که تا حالا درخودم  سایت betfa سراغ نداشتم.صورتش پرازغصه بود وچشماش ازغم فریاد میزد به من نگاه نمیکرد. بت فا پیشبینی فوتبال تمام مدتی که فشارم روگرفت به صورتش وبه چشمهاش خیره بودم.دلم میخواست بهش بگم بهنام به خدا شب پیش کاربدی نکردم فقط یه خوشحالی بود به خاطرپایان گرفتن پروژه ی آدرس سایت بت فا درسیمون ولی بغض گلوم روگرفته بود.برای اولین باراحساس میکردم کینه ای به بهنام ندارم با اینکه شدیدکتک خورده بودم وهمه ی صورتم کبودشده بود وتمام تنم درد میکرد ولی احساسم تغییر کرده بود.به صورتش نگاه میکردم ومنتظربودم نگاهم کنه ولی سعی داشت ازنگاه کردن بهم خودداری کنه شاید به خاطرکبودی های روی صورتم بودکه دلش رو نداشت بهم نگاه کنه.سرمم دیگه تموم شدوقتی سوزنش رو ازدستم خارج کردبغض داشت خفه ام میکرد بت فا پیشبینی فوتبال.باصدای غمگین وپرغصه ای گفت:زود از جات بلندنشی…دارویی که توی سرمت زده بودم ممکنه سرگیجه بهت بده…یک ذره بخواب سایت betfa بعد اگرخواستی بلندشو.

بت فا پیشبینی فوتبال

به حرفش توجه نکردم پتو رو از روم کنارزدم وبلندشدم نشستم تازه اون موقع بودکه صورتم بت فا پیشبینی فوتبال رو توی آیینه کنارتخت دیدم!!!دستم  آدرس سایت بت فا رو به صورتم کشیدم وگفتم:وای…!!!
حسابی صورتم کبودشده بود به قدری سایت betfa که خودم به محض دیدن صورتم دلم برای خودم سوخت ولی بلافاصله یاد برگشت آرش وکوروش افتادم.بهنام نگاهم کردحلقه ی اشک رودیدم توی چشمهاش ولی زود صورتش رو برگردوند وبه سمت دراتاق رفت تاخارج بشه.دیگه اشکهام درکنترلم نبودازدرد…ازوحشت برگشتن آرش وکوروش…ازترس درگیری دوباره بین اونها و…بقیه درادامه ی مطلب
ادامه ی داستان دنباله دار قسمت پانزدهم
وهزارمطلب دیگه که توی سرم  سایت betfa دورمیخورد داشتم دق میکردم.هنوزبهنام ازدربیرون نرفته بود دستم روی کبودیهای صورتم بود که با گریه گفتم:بهنام؟برگشت به سمتم وگفت:جانم؟
با گریه گفتم:آخه چرا؟اومدکنارم روی تخت نشست وسرم رو توی بغلش گرفت دیگه زارزار با صدای بلندگریه میکردم میدونستم خودشم داره گریه میکنه ولی یه گریه مردونه وبی صدابود.باصدایی آروم گفت:نمیدونم…نمیدونم…به خدادست خودم نبود آنی…نمیدونم چراباهات اینجوری کردم…اعصابم ازدیدن کبودیهای بت فا پیشبینی فوتبال صورتت ریخته بهم به خدا…نمیدونم چرا اینکار رو کردم. سایت betfa..نمیدونم…
عمومرتضی اومد داخل اتاق ولی من همچنان سرم توبغل بهنام بود واشک می ریختم.پشت سرعمومرتضی…مامان بزرگ وعمه مهین به همراه مهستی وهستی وارداتاق شدن.مامان بزرگ دائم اشک میریخت وقربون صدقه ی من میرفت وسعی داشت باحرف ساکتم کنه.بهنام سکوت کرده بودوفقط روی سرم که هنوز توی بغلش گریه میکردم دست میکشید.بعد ازچند دقیقه عمه مهین بهم کمی آب داد تابخورم ولی هیچی نمیتونستم بخورم.عمومرتضی گفت:بچه ها برسن ایران من همه چی روبه هردوتاشون میگم…باخودبهنام هم صحبت کردم بت فا پیشبینی فوتبال وخود سایت betfa بهنام هم قبول داره خیلی زیاده روی کرده بهنام هیچ حقی…
وقتی ازدهن عمومرتضی دراومد که میخواد موضوع رو به آرش وکوروش بگه گریه یادم رفت وهمه ی وجودم رو وحشت گرفت بلافاصله گفتم:وای…عمو…توروقرآن…نه …نمیخوام اونهاچیزی بفهمن.
مامان بزرگ گفت:الهی فدات بشم مرتضی خان هم چیزی نگه اون کبودی های روی صورتت دادمیزنن…
با التماس به عمه مهین وعمومرتضی نگاه کردم وگفتم:من خودم میدونم چیکارکنم…نمیخوام آرش وکوروش حتی یک کلمه ازاتفاق امروزچیزی بفهمن…هیچی.
بعدبه بهنام نگاه کردم وگفتم:بهنام؟
بهنام باتعجب نگاهم کردوگفت:جانم؟گفتم:من روببرهمون خونه ای که میدونی…به آرش وکوروش هم بگین برای ادامه همون پروژه ی سایت betfa فیلمبرداری دوباره رفتم یزد…توروقرآن حرفم روگوش کنین…حتی ماندانا رو هم نگذارید چیزی بفهمه…توروخدا.
عمومرتضی گفت:نخیر…گوش کن دخترم…
به میون حرف عمو مرتضی رفتم وگفتم:نه عمو…توروبه خدا…التماستون میکنم…نمیخوام اینهاباهم بت فا پیشبینی فوتبال درگیربشن.اشک میریختم وحرف میزدم.مهستی وهستی گریشون گرفت وازاتاق رفتن بیرون.التماس من تمومی نداشت تا بالاخره عمو رو کردبه بهنام وگفت:بروماشینت رو روشن کن.بهنام ازاتاق رفت بیرون.عمو رو کرد به مامان بزرگ وعمه مهین وگفت:میشه چنددقیقه شماهم برین بیرون میخوام دوکلمه باآنی صحبت کنم.عمه مهین ومامان بزرگ هم ازاتاق رفتن بیرون.من هنوزاشک میریختم وباهمون حال خرابم سعی داشتم زودتر سایت بت فا بلندبشم ومانتو ومقنعه ام روکه روی صندلی بود بردارم وبپوشم.عمومرتضی گفت:آنی؟بشین میخوام دوکلمه حرف حساب باهات بزنم.
مانتو و مقنعه ام توی دستم بود دوباره سایت betfa نشستم روی تخت.عمو مرتضی گفت:بهنام پسرمن هستش ولی من هیچ وقت بهش حق نمیدم دست روی توبلند کنه واگرآرش وکوروش هربلایی سرش بیارن سایت بت فا به خاطرکاری که باتوکرده ناراحت نمیشم…اونها برادرهای توهستن وحق دارن به خاطرکاری که بهنام با…
به میون حرف عمو مرتضی رفتم وگفتم:عموتو رو خدا…من نمیخوام کوروش وآرش صدمه ای به بهنام بزنن…این دفعه باهمیشه فرق داره اگراونها من روبااین وضع ببینن بهنام سایت بت فا رومیکشن.عمومرتضی نگاهم کرد بت فا پیشبینی فوتبال وگفت:کشتن درکارنیست ولی بگذاربهنام حالیش بشه که…
دوباره باگریه گفتم:نمیخوام هیچ بلایی سربهنام بیاد هیچی.
عمومرتضی باتعجب به من نگاه کردوگفت:ولی دختر!!!صورتت رودیدی توی آیینه؟دیدی این پسره احمق باتوچه کرده؟بذارکوروش وآرش یه ذره…
دوباره بت فا پیشبینی فوتبال باالتماس وگریه گفتم:عموتو رو قرآن…من نمیخوام اونها با بهنام کاری سایت betfa داشته باشن هیچی…

آدرس سایت بت فا

عمومرتضی با تعجب به من که سایت بت فا دیگه مانتو ام آدرس سایت بت فا روپوشیده بودم وداشتم مقنعه ام رو روی سرم میکشیدم نزدیک شدوگفت:آخه چرادختر؟!!!!
مقنعه ام روروی سرم مرتب کردم وگفتم:چون…من…بهنام رو دوستش دارم…
وبعد زدم زیرگریه.عمومرتضی با چشمهایی که ازفرط تعجب گشاد شده بودن به من نگاه کردومن روتوی بغل گرفت وگفت:تو دیوونه ای دختر…دیوونه….
بهنام اومد سایت betfa توی اتاق وگفت:بریم؟
ازعمومرتضی فاصله گرفتم وگفتم: سایت بت فا عمو تو روقرآن نگذارین بچه ها وقتی رسیدن ایران چیزی ازموضوع بفهمن…باشه؟
عمومرتضی باچشمهایی پرازغصه بهم نگاه کردوبا سرحرفم رو تاییدکرد.منم به همراه بهنام ازخونه ی عمه مهین خارج شدم………پایان قسمت پانزدهم
داستان سایت بت فا دنباله دار قسمت شانزدهم
سوار ماشین شدیم و تقریبا نیم ساعت بعد بهنام بدون هیچ اشتباهی درآدرس درست جلوی درخونه ایی که مال من و دوستام بود ماشین رو نگه داشت و این خودش نشون میداد که چقدرخوب این خونه رو بلده و چندین باربه دنبال من اینجا اومده بوده.درتمام طول مسیریک کلمه حرف نزد.سردرد داشت بیچاره ام میکرد.سرم روبه پشت صندلی تکیه داده بودم ونگاهش میکردم.دلم نمیخواست صورتش رو اینقدر آدرس سایت بت فا غمگین ببینم.میتونستم حالا بفهمم که چقدربهم علاقه داره… سایت بت فا حالا میتونستم درک کنم که هراتفاقی بین ما افتاده یک پای تقصیرکارقضیه خودمن بودم.اون حاضرجوابی هام…اون بلندحرف زدنهام. بت فا پیشبینی فوتبال ..اون جواب ندادنهای ازروی عمدم به تلفنهایی که بهم میزد…اون لج بازیها.. سایت betfa..همه وهمه دست به دست هم میداد تا یک چنین مسائلی رو درپس خودش به دنبال داشته باشه…دیگه دلم نمی خواست اینقدرغمگین ببینمش.وقتی جلوی در رسیدیم ماشین رو پارک کرد و به پشتی صندلی تکیه سایت بت فا داد دو دستش رو کرد لای موهاش و با صدایی پرازغصه گفت:آخه آنی من چطوری بگذارم تو توی این خونه بمونی؟ بت فا پیشبینی فوتبالخونه ای که مدتیه اعصاب من رو بهم ریخته…خونه ای که دلیل اصلی این اتفاق هستش…خونه ای که روزی صد نفرتوش میان و…
به میون حرفش رفتم و گفتم:بهنام؟…تو رو جون هرکی دوست داری دست بردار…این خونه اونجوری که تو فکرمیکنی نیست…دوستهای من اونطوری آدرس سایت بت فا که تو فکر میکنی نیستن به خدا…درضمن کلید این خونه فقط  سایت بت فا دست من و مریم والهام هستش…الهام که نامزد دوست خودت امیرهستش ومیشناسیش مریم هم با شهرام عقد کرده…اینجوری نیست که هرکدوم ازبچه ها هروقت دلشون خواست راه بیفتن بیان توی این خونه.
بازهم عصبی بت فا پیشبینی فوتبال شده بود ولی سعی داشت خودش روکنترل کنه گفت:یعنی توالان بری توی این خراب شده اون پسرهای آشغال بیان دربزنن در رو باز نمیکنی؟!!نه؟!!میگی چی؟!!میگی…
نگاهش کردم اونم یکدفعه ساکت شد.اشکام یکی یکی ازچشمم سرازیرشده بود فقط نگاهش میکردم حلقه اشک رو توی چشمش دیدم ولی صورتش رو به سمت شیشه کنارش برگردوند.با همون بغض وگریه ای که داشتم گفتم:بهنام…اون پسرهای آشغال که تومیگی تک تکشون یا نامزد دارن یا سایت بت فا زن دارن…همشونم با زناشون ومن همون گروهمون روتشکیل دادن.. سایت betfa .فقط توی اون همه مجید ازدواج نکرده که اونم طبق خبری که امروزتوی دانشکده ازبچه ها شنیدم امروز میخواد بره خواستگاری…
درهمین موقع ماشین امیروالهام کنارماشین بهنام پارک کرد.الهام وامیراولش باخنده برای من وبهنام سرتکون دادن وشروع کردن به سلام واحوالپرسی ولی وقتی الهام صورت من رو دیدخنده اش محوش سایت بت فا د امیرهم باتعجب به بهنام نگاه کرد…….
بقیه درادامه مطلب
میدونستم صورتم بدجوری کبودشده.ازماشین پیاده آدرس سایت بت فا شدم.امیرهم ماشین رو برد جلوی ماشین بت فا پیشبینی فوتبال بهنام پارک کرد.الهام سریع ازماشین پیاده شد واومد طرف من.کلیدم رو ازکیفم درآوردم و رفتم به سمت درخونه.بهنام وامیرهم ازماشین پیاده شدن وکنارماشینهاایستادن وآروم آروم باهم مشغول صحبت شدن.درخونه رو بازکردم ورفتم داخل الهام که ازتعجب داشت منفجرمیشد دنبال من اومد و در رو بست سایت بت فا .توی هال نشستم وسرم رو به دیوارتکیه دادم دوباره اشکهای لعنتیم سرازیر شده بود.الهام سایت betfa یه لیوان آب آورد داد بهم وگفت:آنی؟!!!چی به روزت آورده؟چی شده دوباره؟گفتم:هیچی.الهام:هیچ� �؟!!زده شل وپرت کرده!!!میگی هیچی؟این چه صورتیه برات درست کرده؟!!با گریه گفتم:الهام تو رو قرآن بس کن.الهام:آنی؟!!چرا بهش اجازه میدی مثل وحشی ها رفتار کنه؟این پسره فکرمیکنه کیه مگه؟اصلاشعور…
با فریاد گفتم:الهام بس میکنی یا نه؟الهام یک کم نگاهم کرد بعد گفت:خاک برسرت خوب سایت بت فا لااقل بگوچرا اینطوری کرده؟!!!!
حسابی که گریه هام رو کردم همه چی رو برای الهام گفتم بعد بهش گفتم به همه بچه ها بگه فعلا اینطرفها نیان چون نمیخوام کسی من رو با این قیافه ببینه.الهام با تاسف سرش رو تکون داد و قبول کرد ونیم ساعت بعد به همراه امیررفتن.بهنام یک ساعتی پیشم موند وقتی میخواست بره نگرانی توی چشمش هنوزموج میزد و ازاینکه من میخواستم تنها اونجا بمونم عصبی بود ولی چاره ای نداشتم.مقداری مواد غذایی برام خرید سایت بت فا و بعد ازکلی سفارش اونم رفت.
تنهایی توی خونه و درد از وقایع گذشته تازه انگاربه جونم چنگ انداخت و تمام خاطرات تلخ وشیرین ازتصادف دوران کودکیم تا اون روزمثل فیلم ازجلوی آدرس سایت بت فا چشمم رد میشد و توی تنهایی به حال خودم اشک میریختم…سرم رو به دیوارتکیه داده بودم وبا صدای بلند زارمیزدم.اونقدرگریه کردم که نفهمیدم ازحال رفتم یا خوابم رفت فقط وقتی بیدارشدم که گوشیم زنگ میخورد سایت betfa وهمه جا تاریک شده بود.کورمال کورمال کیفم رو پیدا کردم وگوشیم رو جواب دادم.مهستی پشت خط بودمیخواست حالم رو بپرسه و در ضمن خبراومدن آرش وکورش رو هم بهم داد.بهش کلی سفارش کردم که دوباره فضولیش گل نکنه و گند نزنه به همه چی وچیزی رو که گفتم به همه سفارش کنه تا آرش وکوروش بویی ازقضیه نبرن بعدم گوشی رو قطع کردم.ازجام بلندشدم وچراغها رو روشن کردم هنوزتنم درد میکرد واشتهایی هم به غذا نداشتم برای همین فقط یه لقمه نون و کالباس ازاون همه چیزهایی که بهنام بت فا پیشبینی فوتبال خریده بود سایت بت فا رو خوردم با دوتاقرص مسکن.یه سایت betfa پتو و بالشت ازتوی کمد کشیدم بیرون و توی هال درازکشیدم ونفهمیدم دوباره کی خوابم برد.